عبد الواحد الآمدي التميمي ( مترجم : انصارى )

620

غرر الحكم ودرر الكلم ( فارسى )

197 من ظلم عظمت صرعته : شخص ستمكار بسر در افتادنش سخت و بزرگ است . 198 من بغى عجّلت هلكته : هر كه سركشى كند تباهى بتندى بوى روى آورد . 199 من قال بالحقّ صدّق : هر كه بحقّ و درستى سخن گويد باور داشته شود . 200 من عامل بالرّفق وفّق : هر كه به نرمى كار كند كامروا گردد . 201 من ندم فقد تاب : هر كه پشيمان ( از گناه ) گردد البتهّ توبه كرده است . 202 من تاب فقد اناب : هر كه توبه كند البتهّ بانابه و زارى گرايد . 203 من عدل نفذ حكمه : هر كه عدالت را كار بندد حكمش رواست . 204 من ظلم اوبقه ظلمه : هر كه ستم كند همان ستمش خودش را هلاك كند و از پاى در آورد . 205 من شكر دامت نعمته : هر كه از خدا سپاس گذارى كند نعمتش دوام پيدا كند . 206 من صبر هانت مصيبته : هر كه صبر كند مصيبتش آسان و اندك گردد . 207 من كثر كلامه كثر ملامه : هر كه سخنش بسيار باشد نكوهش گرش فراوان است . 208 من كثرت همتّه كثر اهتمامه : مرد پر همّت كوششش در كارها بسيار است . 209 من عصى نفسه وصلها : هر كه نفسش را نافرمانى كند آن را ( به خدا ) برساند . 210 من احبّ شيئا لهج بذكره : هر كه چيزى را دوست بدارد همواره به ياد او ترزبان است . 211 من كثر حرصه ذلّ قدره : هر كه حرصش بسيار باشد رتبه و جاهش خوار و اندك گردد . 212 من عرف نفسه جاهدها : هر كه نفس خود را بشناسد ( و بداند كه چه ديو و ديوانه‌ايست ) با او به پيكار برخيزد . 213 من اطاع نفسه قتلها : هر كه نفس خويش را فرمانبرد آن را كشته است ( يعنى خود را هلاك كرده است ) . 214 من جهل نفسه اهملها : هر كه در بارهء نفسش نادان باشد او را واگذارد ( و آن نفس هم او را تباه كند ) . 215 من عظّم نفسه حقّر : هر كه نفس خود را بزرگ دارد خودش خوار كرده شود . 216 من صان نفسه وقّر : هر كس نفس خود را نگه دارد